-
ساختار و سیر تحول نفوذ استراتژیک امریکا از گذشته تاکنون:سوزان ال. گوچ( )فرانک جونز( )،/دکتر سعید میرترابی
پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۴۶
چکیده مقاله حاضر سیر تحّول، شیوه تلاش و سازماندهی حکومت و وزارت دفاع امریکا درخصوص بهرهگیری از نفوذ استراتژیک را به عنوان ابزار قدرت ملی، مورد بحث و بررسی قرار میدهد. چنانکه در مقاله توضیح آن خواهد آمد، ایالات متحده در جنگ جهانی دوم از دسته جنگ روانی،( ) برای اعمال نفوذ استراتژیک خود بهره میجست اما در خلال سالهای نخست جنگ سرد، تشکیلات دیگری را تحت عنوان اداره استراتژی روانی( ) به کار گرفت که بعدها نهاد دیگری با نام هیئت هماهنگکننده عملیات،(
چکیده مقاله حاضر سیر تحّول، شیوه تلاش و سازماندهی حکومت و وزارت دفاع امریکا درخصوص بهرهگیری از نفوذ استراتژیک را به عنوان ابزار قدرت ملی، مورد بحث و بررسی قرار میدهد. چنانکه در مقاله توضیح آن خواهد آمد، ایالات متحده در جنگ جهانی دوم از دسته جنگ روانی،( ) برای اعمال نفوذ استراتژیک خود بهره میجست اما در خلال سالهای نخست جنگ سرد، تشکیلات دیگری را تحت عنوان اداره استراتژی روانی( ) به کار گرفت که بعدها نهاد دیگری با نام هیئت هماهنگکننده عملیات،( ) از زمان جنگ ویتنام تا به امروز، جایگزین تشکیلات قبلی شد. حال این پرسش مطرح میشود که نهادهای مذکور، امروزه برای مقابله با تهدیدات نامتقارن قرن 21، به شیوه مؤثری سازماندهی شدهاند یا خیر؟ مقدمه به دنبال وقوع حملات تروریستی یازدهم سپتامبر 2001 امریکا، مردم امریکا و نیز حکومت این کشور، درصدد درک این مسئله برآمدند که علت نفرت برخی افراد چیست که به حدی از ایالات متحده متنفر میشوند که به چنین اقداماتی متوسل میشوند. گذشت زمان و بررسیهای انجام شده پیرامون انگیزههایی که پشت این اقدامات وجود دارند، بیانگر این مطلباند که صرف از بین بردن سازمانهای تروریستی، تغییری در شرایط ایجاد نمیکند و در ضمن زمینه ذهنیای را که به این اعمال منجر شده، از بین نمیبرد. ایالات متحده، بار دیگر وارد دورهای از نبرد اندیشهها و جنگ ایدئولوژیها شده که به طور بالقوه میتواند همچون جنگ سرد و به همان اندازه خطرناک باشد. ناکامی در چنین عرصهای ممکن است به همان میزان شکست در برابر اتحاد شوروی و کمونیسم، تهدیدآمیز باشد. جنگ با تروریسم همانند جنگ سرد، جنگی جهانی است که نیازمند مهار سرچشمه اندیشهها و احساسات ضد امریکایی است تا از گسترش بیشتر آنها جلوگیری شود. لازم به ذکر است که پس از مهار این سرچشمهها، میبایست به تضعیف و از بین بردن نهایی آنها اقدام کرد. این جنگ جدید همانند گذشته جلب نظر انسانها، دوستان، متحدان و مخاطبان طبیعی ما و دوستان، متحدان و مخاطبان طبیعی دشمن ما را در بر میگیرد. امریکا در جهان امروز، تنها ابرقدرت دنیا محسوب میشود، با وجود این در جنگ علیه تروریسم، نیازمند کسب حمایت دراز مدت و جهانی دیگر کشورها، میباشد. بعد از حادثه یازدهم سپتامبر، دولت بوش به بررسی این مسئله پرداخت که چگونه میتواند تلاش گستردهای را برای تحت تأثیر قرار دادن مخاطبان خود در سطح جهان به انجام برساند؛ به عبارت دیگر چگونه نفوذ استراتژیک خود را اعمال کند. در این نوشتار تعریف جامعی از مفهوم نفوذ استراتژیک مّدنظر قرار دارد. بر اساس این تعریف، نفوذ استراتژیک به عنوان هماهنگی حساب شده و هوشیارانه و یا یکپارچگی تمامی اقدامات اطلاعات حکومت محسوب میشود که قصد دارد با تحت تأثیر قرار دادن افکار، نگرشها و رفتار گروههای خارجی، به تحقق اهداف ملی کمک کند و در همراهی با دیگر عناصر قدرت ملی، آثار روانی این اقدامات را به حداکثر برساند. هر عمل حکومت، آثار روانی خاص خود را دارد. برای مثال حرکت ناو هواپیمابر امریکا از یک سوی دریای مدیترانه به سوی دیگر آن، آثار روانی مستقیمی به کشورهای منطقهای که این ناو آنجا را ترک کرده و کشورهای منطقهای که به آنجا نزدیک شده، دارد. گفتنی است که چنین اقدامی ممکن است، طرفهای دیگری را در سطح جهان به طور غیر مستقیم تحت تأثیر قرار دهد. زمانی که حرکت ناو هواپیمابر، به گونهای حساب شده، با برگزاری کنفرانسهای مطبوعاتی کاخ سفید و وزارت دفاع همزمان شود، چنین حرکتی بخشی از عملیات نفوذ استراتژیک تلقی خواهد شد. البته این زمانی است که حرکت ناو هواپیمابر، با تلاشهای دیپلماتیک وزارت خارجه و یا دیگر اقدامات حکومت، برای افزایش اثر روانی این کار، همراه باشد. نفوذ استراتژیک پدیده جدیدی نیست. ایالات متحده از بدو تأسیس خود، به اجرای عملیات نفوذ استراتژیک روی آورده است؛ چنانکه سابقه آن همانند حرکت یک ترن هوایی است که با فراز و فرودهای فراوان و در برخی موارد چرخشهای نابهنگام در سمت و سوهای جدید همراه بوده است. همچنین تصور میشود که این ترن هوایی، همواره از همان جایی که حرکت خود را آغاز کرده، شروع به بازگشت میکند. این رویکرد پرنوسان نسبت به نفوذ استراتژیک، نتیجه نوعی نگرش خاص امریکایی است. بر اساس این نگرش، متقاعدکردن افراد و تأثیرگذاری بر آنها در سطح ملی، عملکردی غیر اخلاقی و ناسازگار با دمکراسی تلقی میشود. از اینرو گفته میشود که بهرهگیری از حقههای روانی اقدامی کثیف و غیر اخلاقی است که اساساً نیازی به وجود آن احساس نمیشود. ایالات متحده باید در عمل به دنیا نشان دهد که ما چگونه افرادی هستیم، همین کار سبب خواهد شد که به ماهیت ما پی ببرند و بخواهند که از ما پیروی کنند. بر اساس این رویکرد گفته میشود که بسیاری از تلاشهای تبلیغاتی موفقیتآمیز دشمنان امریکا که در چارچوب نفوذ استراتژیک صورت گرفته، به افزایش بیزاری جهانی از امریکا کمک کرده است. با این حال، این جنگ روانی و تبلیغاتی را تنها آدمهای بد( ) انجام دادهاند؛ ابتدا نازیها به این کار متوسل شدند و پس از آن روسها [البته شوروی سابق]؛ بنابراین دستیازی به چنین اقداماتی برای ما مطلوب نخواهد بود. خوشبختانه با وجود مطرح بودن چنین رویکردی و مقاومت در برابر ورود به عرصه نفوذ استراتژیک، اکثر دولتهای امریکا در نیمه دوم قرن بیستم، به ارزش نفوذ استراتژیک و نیز لزوم انجام آن پی بردند. نفوذ استراتژیک و عناصر مربوط به آن، تحت عناوین مختلفی شناخته شده است برای مثال میتوان به تعداد محدودی از آنها اشاره کرد: برنامه اطلاعات خارجی، فعالیتهای اطلاعاتی بینالمللی، جنگ سیاسی، تبلیغات، جنگ روانی، عملیات روانی، اطلاعرسانی عمومی،( ) روابط عمومی، دیپلماسی عمومی، اطلاعات نظامی بینالمللی، عملیات اطلاعات، عملیات نفوذ و مدیریت ادارک. شایان ذکر است که نفوذ استراتژیک، همواره دارای اجزای آشکار و پنهان خاص خود بوده است. امروزه، اجزای اصلی نفوذ استراتژیک شامل: روابط عمومی، جنگ سیاسی، هواداری سیاسی، دیپلماسی عمومی و عملیات روانی است. هر یک از اجزای مذکور، به نوبه خود و تا حدی عنصری متقاعد کننده و تأثیرگذار به حساب میآیند، اما تکتک آنها را نمیتوان با نفوذ استراتژیک برابر تلقی کرد. برای مثال دیپلماسی عمومی به تنهایی، نفوذ استراتژیک به حساب نمیآید؛ چنانکه همین مسئله در مورد عملیات روانی نیز صادق است. هیچ یک از اجزای یاد شده را نمیتوان در شرایط امروزی، یعنی قرن 21، به تنهایی به کار گرفت. بدین ترتیب میتوان گفت نفوذ استراتژیک ترکیبی هماهنگ از تمامی اجزای مذکور، به حساب میآید. تاریخ تکرار میشود و این باوری است غیرقابل انکار، بنابراین اگر ما از تاریخ درس نگیریم، اشتباهات گذشته تکرار خواهند شد. حال در شرایط کنونی که دولت، سیاست جنگ با تروریسم را دنبال میکند، تاریخ چگونه میتواند ما را در سازماندهی نفوذ استراتژیک یاری دهد؟ عملکرد پیشین حکومت در زمینه هماهنگی و اجرای نفوذ استراتژیک چگونه بوده؟ وزارت دفاع، چه نقشی در نفوذ استراتژیک داشته و در این زمینه چگونه عمل کرده است؟ در دنیایی که اطلاعات درست و نادرست در سطح جهان به طور شبانهروزی، همزمان با رخدادهای مختلف در دسترس افراد قرار میگیرند، آیا ایالات متحده برای جنگ با تروریسم، آمادگی پیروزی در عرصه نفوذ استراتژیک را در خود ایجاد کرده است؟ جنگ جهانی دوم جنگ جهانی دوم، آزمونی واقعی برای تحّول و تکامل عملیات نفوذ استراتژیک بود. چنانکه درخلال جنگ جهانی اول نیز استفاده گسترده و موقتی از تبلیغات صورت گرفت ولی تجربیات مربوط به این تبلیغات، زودگذر و پرشتاب بود. تبلیغات مذکور نتوانست افراد درگیر در این روند به ویژه دولت و وزارت جنگ را تحت تأثیر خود قرار دهد با این حال جنگ جهانی دوم، زمینه را برای سیر تحول آتی عملیات نفوذ استراتژیک فراهم کرد. در شرایطی که همچنان بسیاری از افراد، در خصوص مؤثر بودن تبلیغات و جنگ روانی، تردید داشتند، تعداد کمی از آنها در این کار درگیر شدند. در آن زمان، تبلیغات به طور گسترده هم در جبهه داخلی و هم در اخبار محلی، ملی و بینالمللی و نیز در سطح میادین نبرد انجام میشد. طی جنگ جهانی دوم، افرادی که در تلاشهای اولیه حکومت و وزارت دفاع امریکا، پیرامون نفوذ استراتژیک شرکت داشتند، تجربیات عمدهای در زمینه جنگ روانی کسب کردند؛ از جمله این افراد رابرت مک کلور،( ) رابرت کاتلر و گوردون گری( ) هستند که اندیشهها و تجربیات آنها به عنوان افرادی کهنهکار، طی دهه 1960 تأثیر مستقیمی بر رویکرد حکومت امریکا در زمینه نفوذ استراتژیک برجای گذاشت. هنگام آغاز جنگ جهانی دوم، نه حکومت امریکا و نه وزارت جنگ، از توان سازماندهی شدهای برای اجرای عملیات روانی برخوردار نبودند، زیرا از وجود کمیتههایی که میبایست به هماهنگی فعالیتهای وزارتخانهها میپرداختند، بیبهره بودند. هیچ وزارتخانه یا سازمانی، دفتر یا کارکنانی در اختیار نداشت که آنها را به امر تبلیغات اختصاص دهد، چنانکه ارتش نیز فاقد واحد اجرایی عملیات روانی بود و از سال 1918 به بعد نیز دفتر مربوط به عملیات روانی، نیرویی در اختیار نداشت. در اوایل سال 1941، سرهنگ ویلیام بی. دونوان،( ) در ارتباط با همین مسئله به خاورمیانه و انگلیس سفر کرد. وی بیشتر تحت تأثیر نظام هماهنگ و یکپارچه شده اطلاعاتی، ضد اطلاعاتی و جنگ روانی در انگلیس قرار گرفت؛ زیرا در چارچوب این نظام، برای دستیابی به اهداف روشهای غیر معمولی از خرابکاری، براندازی و جنگ چریکی به کار گرفته میشد. دونوان، پس از بازگشت از این سفر، توصیه کرد که ایالات متحده سازمان واحدی را برای هماهنگ کردن و کنترل همین اجزا، تشکیل دهد. توصیههای دونوان، که با تهدیدات فزاینده نازیها همراه شده بود، ظاهراً در دولت روزولت، مورد حمایت واقع شد. در یازدهم جولای 1941، فرانکلین دی. روزولت اداره هماهنگکننده اطلاعات( ) را پایهریزی کرد و دونوان را به عنوان مدیر ارشد آن منصوب نمود. اداره هماهنگکننده اطلاعات، دارای دو بخش مختلف بود: بخش تحقیق و تحلیل و بخش سرویس اطلاعات خارجی.( ) البته در این اداره، قسمتهایی نیز به اطلاعات ویژه و خرابکاری، اختصاص پیدا کرده بود سرویس اطلاعات خارجی نیز دارای بخش اطلاعات بود که مأموریت داشت به تشریح و توضیح خط مشی امریکا در دیگر نقاط جهان، بجز امریکای لاتین، بپردازد.2 بدین ترتیب، بذرهای اولیه عملیات نفوذ استراتژیک،کاشته شد. با این حال، نوعی بیماری نیز با بذرهای اولیه پیوند خورد که حتی امروزه نیز گریبان عملیات نفوذ استراتژیک را گرفته است. این بیماری شامل رقابت خانمانسوز و داخل سازمانی، سوءبرداشتها، اطلاعات نادرست و نبرد بر سر در دست گرفتن کنترل فعالیتهای [میان بخشهای مختلف] است که بارها به ایجاد موانع حساب شده و عمدی کارها منجر شده است. همه افراد از اداره هماهنگکننده اطلاعات دل خوشی نداشتند. در این میان تعداد محدودی از افراد، درک درستی از جنگ روانی و یا عملیات ویژه که به تازگی به کار گرفته میشد، داشتند. روزولت در یازدهم ژوئن 1942، یعنی به فاصله کمتر از یک سال، اداره هماهنگکننده اطلاعات را منحل کرد و دو سازمان جدید را جایگزین آن نمود؛ یعنی سازمانهای اداره اطلاعات جنگ( ) و اداره سرویسهای استراتژیک نیروهای مسلح.( ) اداره نخست مسئول انجام جنگ روانی بود و اداره دوم، وظیفه انجام عملیات ویژه را برعهده داشت. روزولت به منظور تقویت [جمعآوری] اطلاعات زمان جنگ و فعالیتهای مربوط به جنگ روانی، انجام این دو فعالیت را به یک سازمان سپرد تا از این طریق هماهنگی بهتری با دیگر سازمانها که در فرآیند کار تبلیغات درگیر بودند، به عمل آورد. روزولت تمایل داشت که تبلیغات زمان جنگ را از عملیات مربوط به نفوذ استراتژیک و عملیات ویژه جدا کند. بنابراین پس از چند ماه، دستورالعملهای دیگری از جانب رئیس جمهور صادر شد که به واسطه آن خطوط مسئولیت میان اداره اطلاعات جنگ و اداره سرویسهای استراتژیک نیروهای مسلح مشخص شد. بر این اساس اداره اطلاعات جنگ، مسئولیت انجام جنگ روانی آشکار در داخل کشور را بر عهده گرفت و اداره سرویسهای استراتژیک نیروهای مسلح نیز، مأموریت یافت عملیات مخفی، از جمله جنگ روانی پنهان را به انجام برساند. جالب است بدانید که آخرین دستورالعمل در این زمینه، طی مارس 1943 صادر شد و به موجب آن از اداره اطلاعات جنگ خواسته شد تا فعالیتهای خود را با نیروهای مسلح هماهنگ کند، اما از اداره استراتژیک نیروهای مسلح چنین درخواستی نشده بود.3 وزارت جنگ نیز بررسی و مطالعه بر روی جنگ روانی را آغاز کرد. و بالاخره در ژوئن سال 1941، جان مک کلوی، معاون وزیر جنگ، گروه مطالعاتی ویژهای را در چارچوب اطلاعات ارتش برای برنامهریزی در زمینه جنگ روانی آتی تشکیل داد. این گروه مطالعاتی بعدها به صورت شاخه جنگ روانی( )مربوط به اداره اطلاعات ارتش شناخته شد.4 یک سال بعد، شمار زیادی از کمیتهها و گروهها، جهت تمرکز به مسائل مربوط به جنگ روانی پدید آمدند. از جمله رؤسای ستاد مشترک ارتش که یک کمیته مشترک جنگ روانی و یک کمیته فرعی مشورتی در زمینه عملیات روانی مشترک تشکیل دادند. اداره سرویسهای استراتژیک نیز، یک کمیته حمایتی در زمینه جنگ روانی تشکیل داد. دونوان نیز ریاست یک کمیته مشورتی را بر عهده گرفت که وظیفه داشت فعالیتهای مربوط به جنگ روانی را با دیگر سازمانهای حکومتی و غیرنظامی خارج از حوزه ستاد مشترک ارتش هماهنگ کند. از جمله سازمانهایی که باید اقدامات عملیات روانی با آنها هماهنگ میشد، اداره اطلاعات جنگ و وزارت خارجه بودند.5 این تعداد گروهها، در مرحله عمل به توسعه عملیات نفوذ استراتژیک، آثار معکوسی برجای گذاشت. به طوری که در دسامبر سال 1942، وزارت جنگ، شاخه جنگ روانی را منحل کرد. در این زمان، سازمانهای بسیاری از مشکلاتی که بر اثر تعریف حدود جنگ روانی و تفسیرهای مختلف در این زمینه، منجر به بروز نزاع در داخل وزارت جنگ منجر شده بود، شکوه کردند. این نزاع بین سازمانی، در مقابل تلاشهای سودمند و هماهنگ مانع ایجاد کرد. بنابراین، ستاد مشترک ارتش، تمامی کمیتههای مربوط به جنگ روانی خود را منحل کرد و مسئولیت انجام فعالیتهای جنگ روانی ارتش را به اداره سرویسهای اطلاعات سپرد. ارتش نیز در واکنش به این کار، شاخه عملیات روانی خود را منحل کرد.6 بدین ترتیب به فاصله بیش از یک سال قبل از آنکه امریکا عملیات ارباب( ) را به اجرا درآورد، سطوح بالای بوروکراسی در ارتش، فاقد ادارات مربوط به جنگ روانی بودند؛ زیرا آنها نتوانستند در زمینه تعریف حدود این فعالیت و تعیین مسئولین کاری آن به توافق برسند؛ با این وجود، اوضاع به گونهای نبود که ارتش از امکانات مربوط به جنگ روانی محروم شده باشد. طی دستور ستاد مشترک ارتش، مبنی بر انحلال شاخه عملیات روانی و کمیتههای مربوطه، مسئولیت اجرای عملیات روانی، به فرماندهان ارتش حاضر در صحنه جنگ و حوزه تحت فرمان آنها واگذار شد. این دستوالعمل، آشکارا به فرماندهان این اختیار را داد تا نوع روابط خود را با اداره اطلاعات جنگ روانی و اداره خدمات استراتژیک نیروهای مسلح، تعیین کنند.7 بدین ترتیب، فرماندهان در حوزههای اقیانوس آرام و اروپا، به جنگ روانی عملیاتی و تاکتیکی که تحت کنترل سازمانهای موجود در محل قرار داشت، پرداختند. این فرماندهان بر اساس نیاز خود اقدام به ایجاد شعبهها و یا لشکرهای مسئول انجام جنگ روانی کردند. ژنرال آیزنهاور، در نوامبر سال 1942، بزرگترین واحد مسئول در زمینه جنگ روانی را در قرارگاه نیروهای ائتلافی شمال آفریقا ایجاد کرد. در فوریه سال 1944، واحدی که توسط آیزنهاور ایجاد شده بود به یک دسته مسئول در جنگ روانی،( ) قرارگاههای عالی و نیروی ائتلافی اعزامی تبدیل شد. ارتش نیز در سطح تاکتیکی شماری از شرکتهای سیار پخش امواج رادیویی را ایجاد کرد که به رسانههای نوشتاری، بلندگو، ماشین تحریر، رادیو و دیگر دستگاههای ارتباط مردمی، به همراه بمبهایی که برای پخش اعلامیه به کار میرفت مجهز بودند. این واحدها، تا حد زیادی همانند واحدهای کنونی مربوط به عملیات روانی تاکتیکی ارتش عمل میکردند. آنها با اعزام تیمهایی کوچک به مناطقی که قرار بود واحدهای نظامی به آنجا بروند، زمینه حمایت از واحدهای نظامی را فراهم آوردند.9 در نوامبر سال 1943ـ ارتش پس از بحثهای فراوان، تصمیم اولیه خود را لغو کرد و یک شاخه تبلیغاتی را در داخل اطلاعات ارتش به وجود آورد؛ البته این کار نیز با تردید انجام شد. شاخه تبلیغاتی مذکور، مسئولیت هماهنگی اقدامات تبلیغاتی وزارت جنگ را بر عهده داشت که به تأمین نیروی لازم برای اجرای برنامههای اداره اطلاعات جنگ از طریق ستاد مشترک ارتش میپرداخت و به عنوان پل ارتباطی میان ستاد مشترک ارتش و اداره اطلاعات جنگ عمل میکرد.10 پس از پایان جنگ جهانی دوم، با وجود توصیههای مطرح شده و تلاشهای افراد دستاندرکار، واحدهای ارتش مسئول در زمینه جنگ روانی منحل شدند. اداره اطلاعات جنگ و اداره خدمات استراتژیک نیروهای مسلح نیز از بین رفتند؛ به طوری که هنگام آغاز جنگ کره، به فاصله پنج سال بعد، ارتش تنها یک واحد عملیاتی در زمینه جنگ روانی در اختیار داشت.11 شایان ذکر است که دو واحد فعال در زمینه عملیات روانی، به عمر خود ادامه دادند. در مناطق تحت اشغال، واحدهای جنگ روانی ارتش به دستههای کنترل اطلاعات( ) تبدیل شدند. این واحدها، فعالیتها خود را در جهت تقویت عملیات روانی متمرکز کردند. آنها در راستای این هدف، به جلب همکاری افراد نظامی و غیر نظامی در مناطق تحت اشغال، هدایت افکار عمومی در مسیر اهداف نیروهای متفق در مناطق مورد نظر و کنترل تمامی منابع اطلاعات و انتشار اطلاعات در مناطق تحت اشغال میپرداختند.12 در اواخر سال 1946، قرارگاههای وزارت جنگ و ارتش، شاخههای مربوط به جنگ روانی را از اطلاعات ارتش به واحد دیگری، تحت عنوان واحد خط مشی، برنامهها و عملیات( ) انتقال دادند. این کار بدین معنا بود که برای نخستینبار پذیرفته شده بود که عملیات روانی، ماهیتی عملیاتی دارد و در حالی که اداره اطلاعات میتواند از عملیات روانی حمایت کند فعالیتهای روانی، جزو وظایف اداره اطلاعات به حساب نمیآید. با این حال، وزارت جنگ، همچنان از متمرکزکردن مجموعه اقدامات مربوط به عملیات روانی، طفره میرفت. مسئولیت جنبههای مختلف جنگ روانی را سازمانهای متعدد داخلی این وزارتخانه عهده داشت. و لیکن وزارت جنگ، بالاخره در ژانویه سال 1951، با ایجاد سازمانی موسوم به اداره سرپرستی جنگ روانی،( ) بر این مشکل فائق آمد.13 ژنرال آیزنهاور، در پایان جنگ جهانی دوم، هنگامی که درباره تجربیات خود به عنوان فرمانده ارشد نیروهای اعزامی متفق سخن میگفت، خاطر نشان کرد: «ما در این جنگ که به معنی واقعی کلمه، همهگیر بود، تغییرات زیادی را در علوم نظامی مشاهده میکنیم. به نظر من، هیچ یک از این تغییرات به اندازه توسعه جنگ روانی، به عنوان یک سلاح مؤثر و کارآمد، بزرگ نبوده است ....... من متقاعد شدهام که اختصاص دادن پول و نیرو برای به کارگیری از کلمات گفته شده و نوشته شده جهت نفوذ بر طرف متقابل، عامل بسیار مهمی به حساب میآید ....... بیشک،، جنگ روانی اهمیت و اعتبار خود را در وزارتخانه نظامی ما بالا کشیده است.»14 زمانی که آیزنهاور، به ریاست جمهوری رسید، جنگ روانی، به عنوان ابزاری قدرتمند از سلاح موجود در زرادخانه ارتش، مطرح گردید. سالهای نخست جنگ سرد سالهای نخست جنگ سرد، عصری طلایی برای نفوذ استراتژیک به حساب میآید. در این زمان سربازان سابق جنگ، در وزارتخانهها و سازمانهای مختلف حکومتی امریکا سرگرم کار شده بودند. این افراد، با وجود آنکه به طور مستقیم در جنگ روانی شرکت نکرده بودند، ولی ارزش و آثار اینگونه فعالیتها را میدانستند. آنها میخواستند اینگونه تواناییها را حفظ کنند تا در آینده به کار گیرند. همچنین بسیاری از افراد داخل حکومت، به درستی به این نتیجه رسیدند که اتحاد شوروی، نتیجه کاربرد تبلیغات در خلال جنگ جهانی دوم را درک کرده و به سرعت اقدام به ایجاد چیزی شده است که میتواند یک ماشین تبلیغاتی هولانگیز باشد. در عین حال، در دوره پس از جنگ جهانی دوم وآغاز عصر هستهای، چشماندازهای پیش روی ایالات متحده نیز نسبت به قبل متفاوت شد. امریکا دیگر نمیتوانست به انزواگرایی روی آورد، بلکه باید رهبری جهان آزاد را در دست میگرفت. در این شرایط، اطلاعات در عرصه بینالمللی و تأثیرگذاری بر آن اهمیت بیشتری پیدا کرد و به موازات آن ابزار لازم برای انتشار این اطلاعات نیز حائز اهمیت شدند. پس از جنگ جهانی دوم نیاز به تقویت خطمشی امنیتی ملی، در سطوح بالای حکومت امریکا، بیش از پیش احساس شد. جیمز فورستال،( ) وزیر دریاداری امریکا، در ژوئن 1945 از فردیناد ابرشتاد،( ) معاون رئیس اداره تولیدات جنگ( ) درخواست نمود تحقیقاتی در این زمینه انجام شود تا معلوم شود که برای تأمین امنیت ملی در دوره پس از جنگ، چگونه سازمانی باید تشکیل شود؟ فورستال خواستار آن بود که توصیههای مربوط در این زمینه، تنها به بهتر سازماندهی کردن جنگ و وزارت دریاداری مربوط نشود، بلکه این مسئله را نیز مورد توجه قرار دهد که چگونه میتوان هماهنگی بیشتری میان نیروهای مسلح و دیگر وزارتخانههای حکومتی و سازمانها، در ارتباط با موضوعات مربوط به امنیت ملی انجام داد؟15 ابرشتاد طی گزارشی به فورستال، خاطرنشان کرد که ایجاد سازمانی جدید برای نیروهای مسلح و هماهنگ کردن اقدامات آنها با دیگر وزارتخانهها، تنها بخشی از یک مشکل بزرگتر است که باید حل شود. وی در این زمینه به نیاز فزاینده در خصوص یکپارچهکردن و جهت دادن به تمامی وزارتخانهها و سازمانهای حکومتی، در راستای هدف و تلاش مشترک اشاره کرد. ابرشتاد معتقد بود که میان نیروهای مسلح، وزارتخانهها و سازمانهای حکومتی، باید روابط مستحکمتری در ارتباط با استراتژی [ملی]، تدارکات، برنامهریزی، تحقیقات علمی، بسیج نیرو و امکانات برقرار شود. وی میخواست که این روابط مستحکم، در خصوص جمعآوری اطلاعات، انتشار و بهرهگیری از آنها نیز پدید آید.16 ابرشتاد، توصیه کرد که برای انجام درست این هماهنگی و جهتدهی، یک شورای امنیت ملی ایجاد شود تا به صورت سنگ بنای یک سازمان امنیتی ملی، درآید. این شورا باید به عنوان برنامهریز و هماهنگکننده خط مشی امنیتی ملی عمل میکرد. بنا به درخواست وی، این شورا علاوه بر وظایف مذکور، باید «خط مشیها و فعالیتهای سازمانهای مسئول اجرای جنگ روانی و اقتصادی را نیز کنترل کند».17 بدین ترتیب میتوان گفت از زمان آغاز کار شورای امنیت ملی در امریکا، نفوذ استراتژیک، به بخشی از فعالیتهای آن تبدیل شد. ترومن دو سال بعد، یعنی در 26 جولای 1947، رئیس جمهور ترومن، قانون امنیت ملی را امضا کرد. این قانون باید «زمینه برقراری خط مشیهای هماهنگ و رویههای مربوط را برای وزارتخانهها، سازمانها جهت انجام وظایف حکومت در ارتباط با امنیت ملی، فراهم میکرد.»18 قانون امنیت ملی بسیاری از توصیههای ابراشتاد را مورد تأیید قرار داد. در این ارتباط میتوان به ایجاد شورای امنیت ملی اشاره کرد که وظیفه آن رایزنی با رئیس جمهور، جهت هماهنگ کردن خط مشیهای نظامی داخلی و خارجی امنیت ملی بود. لازم به ذکر است که سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) نیز در راستای توصیههای ابراشتاد ایجاد شد.19 نخستین تلاش شورای امنیت ملی امریکا، در ارتباط با ایجاد یک خطمشی اطلاعات ملی، در دسامبر 1947، صورت گرفت. در این زمان تصمیم شورای امنیت ملی در ارتباط با هماهنگ کردن اقدامات اطلاعات خارجی به امضا رسید. شورای امنیت ملی امیدوار بود که این اقدام، مشکل ضعف هماهنگی در تلاشهای تبلیغاتی امریکا را از بین ببرد و به مقابله با تلاشهای تبلیغاتی مؤثر و هماهنگ اتحاد شوروی بپردازد. دستورالعمل شورای امنیت ملی امریکا نیز به خط مشی مربوط به عملیات اطلاعات آشکار میپرداخت. بر اساس این دستورالعمل، وزارت خارجه به عنوان هماهنگکننده خط مشی اطلاعات امریکا تعیین شد و بر همین اساس این وزارتخانه نهادی را با نام اداره بین سازمانی اطلاعات خارجی( ) پایهگذاری کرد. شورای امنیت ملی امریکا همچنین سازمان سیا و فرمانده اطلاعات ارتش را نیز که به عنوان معاون رئیس ستاد فعالیت میکرد، حامیان اصلی تلاشهای تبلیغاتی ملی، معرفی کرد. بر اساس مصوبه شورای امنیت ملی، واحد اطلاعات آشکار نیروی دریایی و واحد اطلاعات و آموزش نیروی هوایی، بازیگران بالقوه در این زمینه شناخته شدند. واحد اخیر و دیگر واحدهای مشابه آن نیز طی جنگ سرد، در جرگه سازمانهای فعال در زمینه خط مشی اطلاعات ملی، قرار گرفتند؛ زیرا جنگ روانی این دوره و همچنین تلاشهای ضد تبلیغاتی تنها مخاطب غیر نظامی نداشت بلکه برای حفاظت از نیروهای مسلح در برابر تبلیغات خصمانه نیز به کار گرفته میشد. در پیوست طبقهبندی شده دستورالعمل شورای امنیت ملی، از سازمان سیا خواسته شده بود که برای مقابله با تبلیغات شوروی، به عملیات روانی پنهان مبادرت ورزد.20 اینگونه جداسازی میان عملیات روانی پنهان و آشکار، عملکرد دو سازمان سابق یعنی اداره اطلاعات جنگ و اداره سرویسهای استراتژیک نیروهای مسلح را به خوبی منعکس میکرد. برخی از اعضای اداره بین سازمان اطلاعات خارجی، رؤسای ستاد مشترک و رؤسای اداره دفاعی،( ) سیا و اداره منابع امنیتی ملی( ) بودند. 21 در این حال معاون روابط عمومی وزیر امور خارجه نیز ریاست این اداره را بر عهده داشت. این اداره تا زمان آغاز جنگ کره کار چندانی انجام نداد ولی در خلال این جنگ، اداره بین سازمانی اطلاعات خارجی، دستورالعملهایی هفتگی را صادر میکرد که باید توسط سازمانهای عضو آن، به عنوان مبنای فعالیتهای تبلیغاتی خارج از کشور، مورد استفاده قرار میگرفت. ادوارد بارت،( ) به عنوان رئیس این اداره، به فعالیتهای بعدی سازمان شکل دیگری داد. وی ابتدا در اوت سال 1950، اداره استراتژی روانی ملی را ایجاد کرد تا به شیوه مؤثرتری به هماهنگ کردن تلاشها در سطح ملی بپردازد. البته از نظر بارت و وزارت خارجه، این اقدام، بیشتر تلاشی برای غیر نظامی کردن فعالیتهای جنگ روانی حکومت تلقی میشد. 22 کنگره نیز علاقه وافری به اطلاعات ملی و خط مشی امنیتی نشان داد. در همین ارتباط سناتور اچ. الکساندر اسمیت( ) و کارل مونت،( ) عضو مجلس نمایندگان که آماج تبلیغات خصمانه شوروی را احساس کردند، با سفر به اروپا، قانونی را به تصویب رساندند که به قانون اسمیت و مونت معروف شد. این قانون بدون مشکل خاصی، در 16 ژانویه سال 1948، به تصویب رسید که به واسطه آن «نفس تازهای به برنامههای اطلاعات خارجی دمیده شد» و زمینه لازم را برای تأسیس آژانس اطلاعات امریکا( ) فراهم نمود. این قانون، هزینه لازم برای انتشار پیامهای امریکا به جهان از طریق طیف متنوعی از رسانهها، شامل، رادیو، مطبوعات، فیلم، و مبادله برنامه[های رسانهای] را فراهم کرد.23 «قانون اسمیت ـ مونت خواهان آن بود که هیچیک از اطلاعات و برنامههای مربوط به این زمینه نباید در داخل ایالات متحده، قلمرو و یا متصرفات آن منتشر شود.» 24 و بالاخره شوراهای مشترک کنگره و وزارت دفاع بدین نتیجه نائل شدند که این قانون را میتوان برای عملیات روانی نظامی نیز به کار گرفت. در واکنش به نگرانیها و عدم تواقف میان وزارت دفاع و وزارت خارجه در خصوص اجرای مصوبه سابق شورای امنیت ملی، رئیس جمهور ترومن، مصوبه دیگری از این شورا، تحت عنوان ان.سی.اس، 2/10 را در 18 ژوئن سال 1948، امضا نمود. بر اساس این دستورالعمل اداره برنامههای ویژه ایجاد شد تا فعالیتهای پنهانی را که پیش از این به سازمان سیا سپرده شده بود، از جمله عملیات روانی پنهان را به اجرا برساند. اداره برنامههای ویژه، مجری طرحهایی بود که توسط وزارت خارجه و وزارت دفاع ارائه میشد و تنها به سازمان سیا گزارش میداد. این امر سبب افزایش نقش وزارتخانههای خارجه و دفاع در عملیات پنهان شد، اما مسئولیت اینگونه اقدامات همچنان بر عهده سازمان سیا باقی ماند. برای آنکه سری بودن و جوانب امنیتی عملیات پنهان حفظ شود، نام این اداره به فاصله کمی پس از ایجاد آن تغییر کرد و با عنوان مهمتری، یعنی اداره هماهنگی خط مشی( ) معرفی گردید.25 در این زمان، یکی از نخستین اقدامات سازمان سیا، ایجاد ایستگاههای رادیویی تحت کنترل امریکا در خارج از کشور و تأمین مالی این ایستگاهها بود که از جمله میتوان به رادیوی اروپای آزاد و رادیوی آزادی اشاره کرد. 26 در شرایطی که جنگ سرد ادامه داشت، برخی از مقامات دولت ترومن معتقد بودند که امریکا باید تلاش بیشتری را برای تأثیرگذاری بر شرایط جهان انجام دهد. ترومن براساس توصیههای ارائه شده از سوی کمیته موقت تحت ریاست پل نیتز،( ) در آوریل سال 1950، قانون شماره 68 شورای امنیت ملی را امضا کرد. این قانون خواستار اجرای برنامههای فشرده آشکار و پنهان اقتصادی، سیاسی و جنگ روانی بود تا شرایط سیاسی و روانی دنیای آزاد و مناطق تحت کنترل شوروی را تحت تأثیر قرار دهد؛ البته هدف اصلی این اقدامات، تحریک ناآرامی در کشورهای اقماری شوروی بود. 27 قانون شماره 68 شورای امنیت ملی، نقطه عطفی برای استراتژی مهار( ) امریکا در خلال جنگ سرد به شمار میرود. در شرایطی که دولت ترومن خود را آماده میکرد که هم در جنگ سرد و هم احتمالاً در سومین جنگ جهانی شرکت کند، کره شمالی در پاییز سال 1950، به کره جنوبی حمله کرد و سبب وقوع نوع دیگری از جنگ یعنی جنگ محدود شد. نقش شوروی در این جنگ، نیاز به هماهنگی و برنامهریزی بهتر برای انجام جنگ روانی در سطح ملی را مطرح کرد. اتحاد شوروی به طور فزایندهای از تبلیغات و دیگر روشهای غیرمعمول، برای افزایش حوزه نفوذ و تأثیرگذاری خود بهره جست. ایالات متحده باید راههایی را برای مقابله با نفوذ شوروی مییافت تا در پیامد آن جنگی هستهای پدید نمیآمد، در این زمینه این دیدگاه بیشتر تقویت شد که جنگی که دو کشور در آن درگیر هستند هم جنگ عقاید و اندیشهها و نبرد بر سر جلب نظر افراد، و هم جنگ میان تانکها و توپخانه است. بدین ترتیب در این نبرد جنگ سیاسی و روانی، نقش عمدهای در زرادخانههای امریکا ایفا کرد. ارتش امریکا در پنتاگون، واحد جنگ روانی یا جی ـ 3 را ایجاد کرد تا مسئولیتهای جنگ روانی ارتش در کره و جنگ سرد را برعهده گیرد. به فاصله شش ماه بعد، واحد جنگ روانی به اداره ریاست جنگ روانی( ) تبدیل شد. این اداره بیش از 100 نفر پرسنل داشت و به طور مستقیم با رئیس ستاد ارتباط داشت. اداره ریاست جنگ روانی که مسئولیت توسعه طرحهای مربوط به عملیات روانی و عملیات ویژه ارتش را بر عهده داشت، خط مشیهای مربوط به اینگونه عملیات را توصیه میکرد و بر نحوه اجرای اینگونه برنامههای ارتش در صحنه جنگ نظارت داشت. 28 ارتش امریکا، سطوح عملیاتی و تاکتیکی واحدهای جنگ روانی شرکتکننده در جنگ کره را تا حد زیادی همانند جنگ جهانی دوم سازماندهی کرد و تنها یک پیشرفت عمده از خود برجای گذاشت. این پیشرفت به ایجاد واحد یکم گروه ویژه پخش اعلامیه و پخش برنامههای رادیویی مربوط بود. این واحد برای اجرای تبلیغات استراتژیک، در زمینه حمایت مستقیم از عملیات نظامی و تأمین اهداف استراتژیک ایجاد شده بود. این واحد نه تنها نیروهای دشمن، بلکه مردم خارجی و هم در مناطق تحت کنترل خودی و هم در مناطق تحت کنترل دشمن را هدف قرار میداد. 29 واحد مذکور، نخستین واحد عملیات روانی ارتش بود که مأموریت روانی استراتژیک انجام میداد. رئیس جمهور ترومن در آوریل سال1951، اداره استراتژی روانی( ) را ایجاد کرد تا به توسعه، هماهنگی و ارزیابی تلاشهای مربوط به استراتژی روانی ملی بپردازد. این تلاشها کلیه اقدامات طراحی و اعلام اهداف و خط مشیهای برنامههای روانی در سطح ملی را در بر میگرفت. 30 اداره (هیئت) استراتژی روانی، سه وظیفه عمده بر عهده داشت: 1ـ برنامهریزی مؤثرتر عملیات روانی، در چارچوب خط مشیهای تصویب شده ملی؛ 2 ـ هماهنگ کردن عملیات روانی تمامی وزارتخانهها و سازمانهای حکومتی؛ 3 ـ ارزیابی میزان تأثیر تلاشهای روانی در سطح ملی.31 ایجاد اداره استراتژی روانی، در واقع به عنوان نخستین تلاش حکومت امریکا برای سازماندهی تلاشهای روانی در سطح ملی، برای نفوذ بر مخاطبان خارجی (در سطحی فراتر از میدان جنگ و سطوح عملیاتی) به حساب میآمد. معاون وزیر خارجه، معاون وزیر دفاع و رئیس سازمان سیا، از جمله اعضای اداره استراتژی ملی به حساب میآمدند. رئیس ستاد مشترک نیز در این اداره نمایندهای داشت که به عنوان مشاور نظامی فعالیت میکرد. اداره استراتژی روانی، یک مدیر تماموقت، یک مدیر اجرایی و تعدادی کارمند داشت. کارکنان این اداره، در قالب سه دفتر مختلف تقسیم شده بودند که ریاست هر کدام از آنها بر عهده یکی از معاونان آن بود. این دفاتر عبارت بودند از دفتر برنامهها و خط مشی، دفتر هماهنگی و دفتر بررسی و ارزیابی. این اداره گروههایی متشکل از هر یک از دفاتر و دیگر سازمانها را، به مقتضای نیاز تشکیل میداد. که، هر یک به بررسی موضوعی خاص میپرداختند و به دفاتر و یا به طور مستقیم به مدیران اداره، گزارش میدادند.32 اداره استراتژی روانی، از نظر فنی، بخشی از ساختار شورای امنیت ملی به حساب نمیآمد، بلکه بر عکس سازمانی مستقل بود، اما ملزم بود در خصوص فعالیتهای خود، به شورای امنیت ملی گزارشی ارائه دهد. 33 در اینجا تفکیکی مهم به چشم میخورد. اداره استراتژی روانی به عنوان سازمانی هماهنگکننده عمل میکرد اما اختیارات لازم را برای اجرای عملیات روانی نداشت. 34 نخستین رئیس اداره استراتژی روانی که در زمان ترومن منصوب شد، گوردون گری بود که از مقاماتی سابق ارتش به حساب میآمد. 35 گری، رویکردی وسیع و گسترده نسبت به مسئولیتهای اداره استراتژی روانی داشت. هیچیک از دستورالعملهای صادره این اداره، تفکیک مشخصی در زمینه استراتژی روانی یا عملیات روانی ایجاد نکرده بود. گری معتقد بود که مسئولیتهای اداره استراتژی روانی، رسیدگی به هر چیزی است که اثری روانی دارد. از آنجایی که هر یک از اقدامات یک کشور دارای چنین اثری است، گری در نهایت ابراز عقیده کرد که اداره استراتژی روانی، در ارتباط با تمامی موضوعات مربوط به سیاست خارجی ـ به غیر از مسائل مربوط به خصومتهای آشکار ـ باید نقش هدایتکنندگی داشته باشد. بدین ترتیب، اختلاف نظر گری با وزارت خارجه گریزناپذیر بود. وزارت خارجه بر ای اعتقاد راسخ بود که اداره استراتژی روانی، باید فعالیتهایش را صرفاً به هماهنگ کردن اطلاعات و تبلیغات محدود کند و به دیگر عرصههای مربوط به سیاست خارجی، کاری نداشته باشد. در طول زمان، دیگر سازمانها و وزارتخانهها نیز از این امر نگران شدند که اداره استراتژی روانی، از حوزه اختیاراتش پا را فراتر بگذارد و تقریباً به چیزی شبیه به شورای امنیت ملی دوم تبدیل شود. این اختلاف نظرها و تفسیرهای جامع و گسترده گری از مسئولیتهای اداره استراتژی روانی، در نهایت به تضعیف این اداره منجر شد. 36 البته اولویتهای گری برای ایجاد تغییرات، همچنان مدلی جدید و معاصر به حساب میآیند؛ از جمله این اولویتها میتوان به ایجاد برنامه استراتژیک، تخمین و ارزیابی اوضاع جاری، اعلام اهداف، ارائه طرح دستیابی به اهداف ملی و تفکیک آشکار مسئولیتها نام برد. شایان ذکر است که گری همچنین یکی از هواداران مربوط به بهبود درک موجود از جنبههای علمی عملیات روانی بود. 37 مصوبه شماره 1/59 شورای امنیت ملی امریکا، وظایف و مسئولیتهای مشخصی را برای اداره استراتژی روانی در نظر گرفته بود که تلاشهای تبلیغاتی پنهان را در بر میگرفت و بر اساس آن کمیتهای تحت عنوان کمیته هماهنگکننده عملیات روانی پدید آمد. در مصوبه دیگر شورای امنیت ملی، با شماره 5/10 در 21 اکتبر 1951، مسئولیت سازمان سیا برای عملیات پنهان، از جمله عملیات روانی پنهان، مورد تأکید قرار گرفته و تشدید اقدامات پنهان در این خصوص، درخواست شده بود.38 در این زمان، در حوزه نفوذ استراتژیک سه بازیگر اصلی وجود داشتند؛ یعنی سازمان سیا، وزارت خارجه و وزارت دفاع. وزارت خارجه در 16 ژانویه سال 1952، اداره اطلاعات بینالمللی را به عنوان بازوی اطلاعات خود ایجاد کرد که به نوبه خود، فعالیتهایش را با اداره استراتژی روانی هماهنگ میکرد. 39 وزارت دفاع امریکا در واکنش به ایجاد اداره استراتژی روانی و وظایف اضافی مربوط به اجرای عملیات روانی که در مصوبههای بعدی شورای امنیت ملی برای این اداره در نظر گرفته شد، در آوریل 1952، دستورالعمل سی ـ 1/5132 را منتشر کرد. این دستورالعمل با نام سازماندهی، اداره خط مشی روانی، ادارهای با همین نام را در ارتباط با مسائل امنیتی بینالمللی، تحت ریاست معاون وزیر دفاع در امور بینالملل ـ خط مشی روانی، قرار داد. وزارت دفاع به دستورالعمل خود افزود که معاون وزیر در امور خط مشی روانی، «باید ارتباط مستقیمی با نماینده وزارت دفاع، جهت اداره استراتژی روانی داشته باشد و ضمن وقوف به مسائل مطرح در این اداره، با معاون وزیر دفاع در امور امنیت بینالمللی نیز مرتبط باشد. 40 این بند بیانگر اهمیت اداره جدیدالتأسیس بود. دستورالعمل یاد شده، مسئولیتهای وزارت دفاع را مشخص میکرد که از جمله آنها، ارتقای موقعیت این وزارتخانه در تعیین تمامی اهداف اداره استراتژی روانی، خط مشیها و برنامههای آن بود. گفتنی است که وزارت دفاع باید از طریق نمایندگان خود در اداره استراتژی روانی و میزگردهای آن حضوری فعال از خود نشان میداد و این حضور را در کمیته مشورتی و هر کمیته موقتی که بر اساس مصوبات شورای امنیت ملی، تصویب میشد، پررنگ میکرد. وزارت دفاع با شرکت در کمیته هماهنگکننده عملیات روانی، این تضمین را به وجود میآورد که تمامی ادارات و سازمانهای وزارت دفاع که در فعالیتهای این کمیتهها شرکت دارند، فعالیتهای هماهنگی را انجام میدهند. 41 در زمان صلح، نقش وزارت دفاع در زمینه عملیات روانی چندان مشخص نبود و عملاً این نقش به دیگر تشکیلات حکومتی سپرده میشد. وزارتخانههای دیگر نیز چنین تصور میکردند که وزارت دفاع در خلال جنگ، نقش مشخصی در جنگ روانی دارد، اما در زمان صلح، نقش ایفا نمیکند. برخی از مقامات ارشد در وزارت دفاع بر این باور بودند که تواناییهای وزارت دفاع باید به میزان بیشتری در زمان صلح به کار گرفته شود. 42 بدین ترتیب این وزاتخانه درصدد برآمد تا نقش بیشتری در زمینه عملیات روانی به کار گیرد. وزارت دفاع با تهیه گزارشی، در ارتباط با نقش خود در اداره استراتژی روانی، خواستار استفاده بیشتر از امکانات نظامی، در تبلیغات زمان صلح شد. 43 ارتش در مارس 1952، مرکز جنگ روانی را در فورت براگ واقع در کارولینای شمالی ایجاد کرد تا در آنجا به آموزش افراد و واحدهای خاص عملیات روانی و عملیات ویژه بپردازد. 44 وزارت دفاع در اواخر سال 1952، با انتشار دستورالعملهای جدید، اقدام به گسترش خط مشیها و نقش خود در ارتباط با عملیات روانی نمود. در این دستورالعمل با شماره اس ـ 1/3140، مجوز لازم برای بهرهگیری از امکانات وزارت دفاع در زمینه انجام عملیات روانی (در غیر از زمان جنگ) صادر شده بود. بر اساس این دستورالعمل کمیتهای در زمینه عملیات روانی، برای هماهنگی و یکپارچه کردن بیشتر فعالیتهای وزارت دفاع با تلاشهای ملی در زمینه عملیات روانی، ایجاد شد. 45 این دستورالعمل، همچنین قصد داشت توجه مقامات ارشد را بیش از پیش به عملیات روانی معطوف کند و استمرار، پیوستگی، امنیت و مسئله اغتنام فرصت در اقدامات روانی را تقویت نماید. برای نیل بدین منظور، وزارت دفاع به فرماندهان ارشد نظامی دستور داد که مسئولیتهای عملی در زمینه عملیات روانی را به معاونان خود واگذار کنند و همچنین از رؤستای ستاد مشترک نیز درخواست نمود که مسئولیت مربوط به مسائل روانی نظامی را به یک ژنرال و تیمسار محول کنند. مقامات مذکور به همراه یک نماینده از اداره روابط عمومی وزارت دفاع، اعضای کمیتهای جدید به نام کمیته عملیات روانی وزارت دفاع را تشکیل میدادند. معاون خط مشی روانی وزیر دفاع، ریاست این کمیته را بر عهده داشت. وزارت دفاع، همانند دستورالعمل سابق، ضمن تأکید بر اهمیت مسئولیتهای جدید اعلام نمودکه «اعضای کمیته مذکور، جهت دسترسی به مقامات ارشد ادارات مربوط خود، در تمامی زمینههای مربوط به مسائل عملیات روانی از اختیارات ویژهای برخوردار باشند.46 اعضای این کمیته همچنین باید به یکپارچه کردن توان بالقوه وزارت دفاع، در زمینه عملیات روانی و دفاع از دیدگاههای وزارت دفاع پیرامون مسائل مربوط به عملیات روانی بپردازند. از جمله وظایف اولیه این کمیته، ارائه طرحی در خصوص نقشها، اهداف و تواناییهای خاص وزارت دفاع، در زمینه انجام عملیات روانی در طول جنگ سرد بود. 47 آیزنهاور عصر طلایی نفوذ استراتژیک، در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور نیز ادامه یافت. وی به واسطه تجربیاتش در زمان جنگ، با ایدههای مشخصی، پا به عرصه ریاست جمهوری گذاشت. او معتقد بود که اطلاعات و جنگ روانی از اهمیت و کارایی بالایی برخوردارند که باید مورد استفاده قرار گیرند. وی در خصوص نیاز به هماهنگی در بالاترین سطوح حکومت، جهت پیروزی در نبرد علیه کمونیسم ایدههای متفاوت دیگری، داشت. آیزنهاور، طی یک سخنرانی انتخاباتی، در سال 1952، درباره نیاز به هماهنگی در همه اقدامات مهم حکومت سخن گفت و هدایت کلیه فعالیتهای وزارتخانهها را، جهت نیل به بیشترین نتایج خواستار شد. 48 وی در دومین دستورالعمل شورای امنیت ملی خود، خاطر نشان کرد که «عملیات روانی، در زمینه قدرت ملی از جمله ابزارهای جا افتاده و کارآمد به حساب میآید.» 49 آیزنهاور، در اوایل سال 1953، کمیته ریاست جمهوری را در جهت فعالیتهای اطلاعاتی بینالمللی( )ایجاد نمود. هدف از این اقدام، بررسی جامع خط مشی و سیاست اطلاعات امریکا در جنگ سرد بود. ویلیام اچ جکسون،( ) که از مقامات سابق سازمان سیا بود، ریاست این کمیته را بر عهده گرفت. دیگر اعضای شاخص دولت آیزنهاور نیز که در این کمیته عضویت داشتند، عبارتند از: رابرت کاتلر، نخستین مشاور امنیت ملی آیزنهاور که زمانی در اداره استراتژی روانی نیز عضویت داشت، گوردون گری، که بعدها یکی از مشاوران امنیت ملی آیزنهاور شد. جان، سی.هوگز،( )، یکی از مشاوران آیزنهاور و سی. دی. جکسون،( ) عضو سابق اداره اطلاعات جنگ نیز از دیگر اعضای کمیته بودند. جکسون، در خلال جنگ جهانی دوم با آیزنهاور همکاری داشت و در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور ریاست اداره استراتژی روانی را بر عهده داشت.50 گزارش این کمیته که در ژوئن سال 1953 منتشر شد، از وضعیت خط مشی اطلاعات موجود و نیز از اداره استراتژی روانی، انتقاد نمود. انتقادات مطروحه از اداره استراتژی روانی، پیرامون چند موضوع بود: نخست اینکه این اداره کار برنامهریزی و هدایت سازمانهای دیگر را بر عهده داشت با این حال، برای ایجاد هماهنگی مؤثر در یک فضای بین سازمانی که برای همکاری نیز چندان مناسب نبود، فاقد قدرت و اختیارات لازم بود. همچنین این اداره از قدرت لازم برای تضمین اجرای طرحها و رهنمودهای خود بیبهره بود. دوم اینکه کمیته از دولت ترومن برای اجرای رویکردی دفاعی در برابر رژیم شوروی انتقاد کرد و خواستار آن شد دولت آیزنهاور در ارتباط با جنگ روانی رویکردی تهاجمی را در پیش گیرد. سوم اینکه کمیته احساس میکرد اداره استراتژی روانی، در زمینه ارائه استراتژیهای خود، بیش از حد مستقل عمل کرده و این استراتژی با کلیت استراتژی ملی همخوانی ندارد. در گزارش کمیته قید شده بود که نام اداره استراتژی روانی، این سؤ برداشت را ایجاد میکند که استراتژی روانی میتواند جدای از دیگر اقدامات کشور، تدوین و اجرا شود. 51 شورای امنیت ملی، در این زمان، نهادی مشورتی به حساب میآمد که وظیفه هماهنگکنندگی ندا
مقالات مجله
نام منبع: Anti War
شماره مطلب: 10576
دفعات دیده شده: ۱۶۷۲ | آخرین مشاهده: ۵۴ دقیقه پیش